راننده نگاهی به ساعت انداخت :
میخ لعنتی ! امروز حسابی منو از زندگی انداخت.
بعد هم پولش را داد و رفت...
نگاه خسته پیرمرد ،به میخ خمیده بود.
بازهم خدا ، بندگانش را فراموش نکرده است.
تا بادبادکش بیشتر قد بکشد.
مادرصدایش زد. برگشت...
بادبادک از دست پسرک پرید و پسرک از دست مادر....
همین که تکبیر نماز را گفت ، سوژه ی خوبی به ذهنش آمد.
تا پایان نماز ، داستانک راچند باردرذهنش مرور کرد.
سریع ، سلام نماز را داد ودست به قلم شد.
صدای خانمش لحن خاصی داشت :
نمازتون قبول سید...!
بالاخره بعد از یک عمر کارگری ، توانست صاحب خانه شود.
یک جای کوچک و دنج در حاشیه شهر...
همه اینها را ازبی توجهی راننده کامیون داشت.
شب اول ، آنقدر خسته بود که زود خوابش برد !
حتی فرصت نکرد سوال نکیر و منکر را جواب دهد...
تا آرامش فیروزه ای حوض را بهم بزنند
هوا گرگ و میش بود. پیرمرد ازخانه خارج شد.
تا باغ راهی نبود.کیسه را به دور کمرش بست.
ذکر صلواتش، آرام ، گلهای محمدی را بیدار کرد.
شروع به چیدن کرد.
نیشگون گلها ، صبوری دستان پینه بسته اش را محک می زد.
آن سال ، عمرمشهدی ، کفاف نداد تا حاجی شدن گلاب هایش را ببیند.
امیر روی پایش نشست : بابایی ، چرا اخم کردی؟
: هیچی نیست پسرم...متاسفانه امسال نمی تونیم تعزیه رو اجرا کنیم.
چشمان امیرازخوشحالی برقی زد :
خدا جون ممنون دعامو قبول کردی.
آخ جون!
امسال دیگه شمر نمی تونه ، امام حسین(ع) رو بکشه.
قامت پدر شکست.مرگ همسرش باز برایش تداعی شد.دکتر او را به اتاقش برد.
آن سوی راهرو، خانواده ی بیمارقلبی، به انتظارنشسته بودند.
مادر، دست دخترش را می فشرد : عزیزم... به خدا توکل کن...
لحظه ای بعد، دکتر به طرف اتاق عمل دوید.همه چیز برای عمل پیوند قلب آماده شد.
صدای گریه ی مردانه ی پدربا خند ه ی مادر، ملودی عجیبی را رقم زد.
تابلوهای راهنمایی ،جلودارش نبودند.عقربه ی سرعت ،بی پروا بالا می رفت.
از داخل آینه ، دخترش را نگاه کرد...با آرامش خاصی خوابیده بود.
به فکر فرو رفت ...پایش از روی پدال لرزید .
حاشیه جاده پارک کرد وآرام در کناردخترش خوابید.
تازه حرفهایش گل انداخته بود که موبایلش زنگ زد.
: عزیزم کجایی؟می تونم باهات حرف بزنم..؟
: پیش دوستامم...بگو گوش می دم
: آخه نمی شه شاید...!
: نه ...خیالت راحت باشه.اینجا کسی به آدم گیرنمیده !
........
تماسش که تمام شد.نگاهی به ساعت کرد.دیر شده بود.
بازهم حرفهایش نیمه تمام ماند.فاتحه ای خواند وبا گام های بلند دور شد..
عصر،آخرین مسافر را پیاده کرد.خواست باقی پولش را بدهد
ولی مسافر رفته بود.نگاهی دوباره به اسکناس انداخت.
باخطی زیبا نوشته شده بود :
آقا معلم عزیزم ، روزت مبارک...
همه جا را پایید...سنگ تنها بود و پسرک تنها...
سنگ درون مشتش ، عرق کرده بود.
نیشخند شیشه رنگی ، چشمانش را زد.
سنگ از قلاب دستانش ، به پرواز در آمد.
اما زود خسته شد و به حیاط افتاد.
حیاط پر از سنگ شده بود!
سنگ ها به تنهایی پسرک ،می خندیدند!
یا قامتش زیر سنگینی بار توهین ، خم می شد ،
بازهم ، دوستش داشت...کبودی صورتش ، یادگار دستان مردانه اش بود.
وقتی قرص هایش را مرتب می خورد مرد خوبی می شد .
روانپزشک ، هنوز به سلامت روحی شوهرش ، امید دارد.
ده سال گذشت.
او با چشمان خیس ، به دهه های بعدی زندگیش خوشبین است!
مجلسی ساده و دخترانه ،که با رقص و فوت به شمع ها تمام شد.
یک هفته بعد ،فروش سی دی جشن تولدش ،رکود بازار را شکست.
برای مراسم ترحیمش ، هیچ کدام از دوستانش نیامدند.
علی دستش را داخل برد نیت کرد و بیرون کشید.سربند«یاابالفضل»
آنرا بوسید و به پیشانی بست.بچه ها شب به خط زدند.
صبح دوتا امدادگرعلی را عقب آوردند.
دستش روی سیم خاردار ، جا مانده بود.
دست لرزانش ، رانندگان را متقاعد به ترمزکردن نمی کرد!
کمی پایین تر، دختر تازه از راه رسید.
رانندگان برای کمک کردن ،ازهم سبقت می گرفتند.
ترافیک ، کار کمک رسانی را دشوار کرده بود!!!
این همه حس نوع دوستی ، پیرمرد را شگفت زده کرده بود.
مشکل ترافیک شهر ، به مشکل پیرمرد اضافه شد.
دختر، گُر گرفت ، شماره ها مقابل چشمان عسلی اش رژه می رفتند.
وسوسه ،مثل خوره به جانش افتاد.ویترین مغازه ای ،نظرش را جلب کرد.
از میان آن همه اسباب بازی ،عروسکی زیبا با چشمان عسلی از همه زیباتر بود.
هوس کرد آن را بخرد ،زیرش نوشته شده بود : فروشی نیست!
لبخند به صورتش نشست.عروسک چشمک زد.دختراز آنجا دور شد.
باد،کاغذ مچاله را با خود به این سو و آن سو می برد.
بلبل ،سرمست برایش نغمه سرایی کرد.
غنچه دوست داشت زیبایی اش را همه ببینند.
حجابش را ،ازهم درید... گل وجودش شکوفا شد.
باد ،پاورچین آمد و گل برگهای زیبایش را به یغما برد...
: راستی فکر می کنی کدوم یک زودتر می میریم؟!
ـــ حتما ...من!
: نه خدا نکنه ،بی تو من می میرم.
ـــ شاید هم تو!
تبسمی کرد : نمی دونم بدون من ،می تونی زندگی کنی؟!
ـــ پس چی باید بگم؟!
: کاش دوتایی مون با هم بریم...
من خندیدم .اونم خندید.
امروز سومین سالگردیه ، که با خانمم میام سرمزارش...
پدر و پسررا به اسارت گرفتند.ابتدا از پدر بازجویی شد .
زیر شدیدترین ضربات ، لب باز نکرد.
نوبت به بازجویی پسر رسید.با اولین ضربه تازیانه ،شانه های پدر لرزید.
با تازیانه بعدی ، ناله ی پدر ،بلندتر به گوش می رسید.
سرش داد کشید : تو نه!...من باید برم !
: مگه چی شده ؟! حتما شوخی می کنی ؟!
: می خوای بدونی؟!...باشه! ...یه ساعت قبل کجا بودی؟
آب دهانش رو قورت داد: خوبه معلومه اداره...منظور؟!
ساک رو دستش گرفت :
یه نگاه به موبایلت کن ! وقتی داشتی با خانمه ، توی کافی شاپ
گل می گفتی و گل می شنیدی ، اتفاقی شماره ی خونه رو گرفت...
دَر محکم بسته شد. مات و مبهوت روی کاناپه افتاد!
من دوستش داشتم ولی اون عاشقم بود.
امروز دو تا از انگشتام برید.بانداژ کردم.
وقتی دید صداش لرزید : چی شده؟!
ناز کردم : بریده...خیلی درد می کنه!
سکوت کرد و رفت.فردا وقتی دیدمش تعجب کردم.
دوتا از انگشتاش بانداژ شده بود.نگاش کردم:با خودت چیکار کردی؟!
خندید و گفت : نخواستم تنهایی درد بکشی...خواستم ببینم چقدر درد می کشی؟
اینبار نوبت سکوت من بود...
سوژه ی خوبی برای نوشتن به ذهن اش آمد.
هرچه گشت کاغذ و قلم پیدا نکرد.
به هرزحمتی بود کاغذ و قلم ، تهیه کرد.
اما هرچه کرد سوژه ، به یادش نیامد.
قاطی کرد.خودش را به کلانتری معرفی کرد.
به جُرم،تسامُح، از خودش شکایت کرد!
آدم شوخی بود.با همه سر شوخی داشت.
سرسفره ، با لقمه ، بازی می کرد.لقمه را به دهان گذاشت.
لقمه به شوخی در گلویش ، گیر کرد.
و او جـدی مُــرد...!
دلش می خواست با کسی درد دل کند.
برای همین ،رازش را با صمیمی ترین دوستش در میان گذاشت.
قول گرفت که رازدار ، باشد.
روز بعد همه ی دوستانش ، در مورد رازداری ، از هم قول می گرفتند!
راننده پیاده شد.روی مدارک ، یک شاخه گل سُرخ،گذاشت و تحویل داد.
مودبانه گفت : سرکار ، عیدتون مبارک.
افسر ، برگ جریمه را به دستش داد و گفت :عید شما هم مبارک
نگاه خسته راننده به جریمه بود و نگاه شاد افسر، به شاخه گل سُرخ
حالش بد بود .دستانش می لرزید.یک رگ سالم در مغزش پیدا نمی شد.
معتاد گفتن مامان هم ، برایش عادی شده بود.نمی توانست اعتیادش را ترک کند.
از کت بابا ، کِش رفت.برای مصرف شبش یکی خرید.
یواشکی به اتاقش رفت و دَر را بست.لاک را از روی کارت خراشید.
شماره را وارد کرد و وارد چت رُم شد.با دیدن دوستانش حسابی نشه شد...
پُست جدید را خواند . پُرازایراد واشکال بود.
نیم ساعت وقت گذاشت.تا کامنت بلندی از ، ایرادها را نوشت.
موقع ثبت پیام ، بلاگفا دچار ایراد شد و پیامش حذف شد.
کلافه شد.این بار پیامش را کوتاه نوشت :
سلام عزیزم.پُستت عالی بود...
دستانش را به گرمی فشرد : آفرین ، بسیارزیبا تلاوت کردین..
یکی ازهمراهانش گفت : ایشان حافظ کل قرآن هم هستند.
پیرمرد دستش را کشید : منو ببخشید.نمی دونستم حافظ
کل قرآن هستین و گرنه بدون وضو با شما دست نمی دادم.
راه فرارنداشت. قاتل به او رسید ، اسحله را به طرفش گرفت.
جیغ کشید و ازخواب بیدارشد.کابوس بدی بود.عرق کرده بود.
لیوان آب را سر کشید.دوباره دراز کشید.خواب چشمانش را فرا گرفت.
قاتل ،چشم غره رفت : کجا رفتی؟ فکر کردی می تونی دَر بری..؟!
وبا خونسردی ماشه را کشید...
قول داد ، اگر شرط را ببازد ، بوسه ای به عاشق بدهد !
اصلا فکر نمی کرد ، شرط را ببازد!
از بدشانسی ، شرط را باخت.
چون کارمهمی برایش پیش آمد،
مجبور شد ، پدرش را سر قرار، بفرستد!!!


