شعر«خدا می خندد» را در زمستان 86 سرودم که برگرفته از یک خاطره است:
شب یلدا نزدیک است و برف آهسته می رقصد و با نازی سفید و نرم ، فرو آید به روی شهر، به دورازهرهیاهویی ، درون کوچه ای بن بست ، صدای ناله ای محزون،درون خانه ای خشتی، ز لب های ترک خورده ،تلنگرمی زند رنجور،دَرِهمسایگانش را...پسر تب دار و بیمار است. پدر آشفته و غمگین؛ به آغوش می کشد فرزند،سراسیمه به سوی دَر،ز گرمای تن کودک،عذابی می کشد بی حد،در آن سرمای یلدایی،خودروها،در گذرند،بی تفاوت ز جگر گوشه ی او،می گذرند.گویی شب تاریک است که ندیدن او را!چشم مرد بارانیست . می کشد آهی بلند،عزم رفتن میکند،گرچه او نیست جوان ،ولی از عشق پسر ،می دود درمانگاه...
سالها از پی هم می گذرد.بازهم شب یلدا شده است.پسرک دیروز،گشته مرد امروز،او درون خودرو،می کند آرام درحال گذر..با نگاهی بی تاب،می کند کنکاشی،دل تاریکی شب..تا که شاید بجوید پدری فرزند در آغوش.به کمک بشتابد یا که باشد مرحم بر دل ریش پدر.تا بدانند همه قصه ی تلخ پدر،چشمها می بیند گرچه شب تاریک است.پدرش نیست ولی،نیک می داند او،که خدا می بیند و خدا می خندد...




