تبليغاتX
داســــــــــــــــتانک های ســـــــید

داســــــــــــــــتانک های ســـــــید

داستانک105: قسمت
پیرمرد آپاراتی ، با انبردست ، گوشش را گرفت و ازآج لاستیک بیرون کشید.

راننده نگاهی به ساعت انداخت :

میخ لعنتی ! امروز حسابی منو از زندگی انداخت.

بعد هم پولش را داد و رفت...

نگاه خسته پیرمرد ،به میخ خمیده  بود.

بازهم خدا ، بندگانش را فراموش نکرده است.

+نوشته شده در 88/03/30ساعتتوسط سید |
داستانك 104: بادبادك
پسرک پشت بام را با گام های کوچکش دوید

تا بادبادکش بیشتر قد بکشد.

مادرصدایش زد. برگشت...

بادبادک از دست پسرک پرید و پسرک از دست مادر....

+نوشته شده در 88/03/25ساعتتوسط سید |
داستانک103: التماس دعا!
مدتی بود سوژه ای برای نوشتن داستانک نداشت.

همین که تکبیر نماز را گفت  ، سوژه ی خوبی به ذهنش آمد.

تا پایان نماز ، داستانک راچند باردرذهنش مرور کرد.

سریع  ، سلام نماز را داد ودست به قلم شد.

صدای خانمش لحن خاصی داشت :

نمازتون قبول سید...!

+نوشته شده در 88/03/20ساعتتوسط سید |
داستانک102: خانه
امروز آرزویش برآورده شد.

بالاخره بعد از یک عمر کارگری  ، توانست صاحب خانه شود.

یک جای کوچک و دنج در حاشیه شهر...

همه اینها را ازبی توجهی راننده کامیون داشت.

شب اول  ، آنقدر خسته بود که زود خوابش برد !

حتی فرصت نکرد سوال نکیر و منکر را جواب دهد...

+نوشته شده در 88/03/11ساعتتوسط سید |
داستانک101: گلاب قمصر
قطرات آب ، از روی آرنجش لیزمی خوردند

 تا آرامش فیروزه ای حوض را بهم بزنند

هوا گرگ و میش بود. پیرمرد ازخانه خارج شد.

تا باغ راهی نبود.کیسه را به دور کمرش بست.

ذکر صلواتش، آرام ، گلهای محمدی را بیدار کرد.

شروع به چیدن کرد.

نیشگون گلها ، صبوری دستان پینه بسته اش را محک می زد.

آن سال ، عمرمشهدی ، کفاف نداد تا حاجی شدن گلاب هایش را ببیند.

 

+نوشته شده در 88/03/05ساعتتوسط سید |
داستانک100: دعای کودکانه
شب از تکیه دیر به خانه برگشت.انگشتانش درهم تنیده شد.

امیر روی پایش نشست : بابایی  ، چرا اخم کردی؟

: هیچی نیست پسرم...متاسفانه امسال نمی تونیم تعزیه رو اجرا کنیم.

چشمان امیرازخوشحالی برقی زد :

خدا جون ممنون دعامو قبول کردی.

آخ جون!

امسال دیگه شمر نمی تونه ، امام حسین(ع) رو بکشه.

+نوشته شده در 88/02/24ساعتتوسط سید |
داستانک99: اشک و لبخند
دَر اتاق عمل،باز و بسته شد : پدر جان متاسفم پسرتون ....دچار مرگ مغزی شده...

قامت پدر شکست.مرگ همسرش باز برایش تداعی شد.دکتر او را به اتاقش برد.

آن سوی راهرو، خانواده ی بیمارقلبی، به انتظارنشسته بودند.

مادر، دست دخترش را می فشرد : عزیزم... به خدا توکل کن...

لحظه ای بعد، دکتر به طرف اتاق عمل دوید.همه چیز برای عمل پیوند قلب آماده شد.

صدای گریه ی مردانه ی پدربا خند ه ی مادر، ملودی عجیبی را رقم زد.

 

+نوشته شده در 88/02/21ساعتتوسط سید |
داستانک98:فقط به خاطر تو
خوابش می آمد.برای اینکه زودتر برسد پدال گاز را به شدت می فشرد.

تابلوهای راهنمایی ،جلودارش نبودند.عقربه ی سرعت ،بی پروا بالا می رفت.

از داخل آینه ، دخترش را نگاه کرد...با آرامش خاصی خوابیده بود.

به فکر فرو رفت ...پایش از روی پدال لرزید .

حاشیه جاده پارک کرد وآرام در کناردخترش خوابید.

+نوشته شده در 88/02/21ساعتتوسط سید |
داستانک97:دوستان قدیمی
دلش برای دوستان قدیمی تنگ شده بود.بالاخره امروز توانست آنها را ببیند.

تازه حرفهایش گل انداخته بود که موبایلش زنگ زد.

: عزیزم کجایی؟می تونم باهات حرف بزنم..؟

: پیش دوستامم...بگو گوش می دم

: آخه نمی شه شاید...!

: نه ...خیالت راحت باشه.اینجا کسی به آدم  گیرنمیده !

........

تماسش که تمام شد.نگاهی به ساعت کرد.دیر شده بود.

بازهم حرفهایش نیمه تمام ماند.فاتحه ای خواند وبا گام های بلند دور شد..

+نوشته شده در 88/02/14ساعتتوسط سید |
داستانک96: معلم
معلم بود ...صبح ها مدرسه درس می داد و بعدازظهرها مسافرکشی میکرد.

عصر،آخرین مسافر را پیاده کرد.خواست باقی پولش را بدهد

ولی مسافر رفته بود.نگاهی دوباره به اسکناس انداخت.

باخطی زیبا نوشته شده بود :

آقا معلم عزیزم  ، روزت مبارک...

+نوشته شده در 88/02/12ساعتتوسط سید |
داستانک95:سنگ و شیشه(تقدیم به دوست خوبم علیرضا عزیزاللهی)
با گامهای لرزان از نردبان بالا رفت و خودش را به پشت بام رساند.

همه جا را پایید...سنگ تنها بود و پسرک تنها...

سنگ درون مشتش ، عرق کرده بود.

نیشخند شیشه رنگی ، چشمانش را زد.

سنگ از قلاب دستانش ، به پرواز در آمد.

اما زود خسته شد و به حیاط افتاد.

حیاط پر از سنگ شده بود!

سنگ ها به تنهایی پسرک ،می خندیدند!

+نوشته شده در 88/02/08ساعتتوسط سید |
داستانک94:خوشبین
وقتی زیر مشت و لگد دست و پا می زد

یا قامتش زیر سنگینی بار توهین ، خم می شد ،

بازهم  ، دوستش داشت...کبودی صورتش  ، یادگار دستان مردانه اش بود.

وقتی قرص هایش را مرتب می خورد مرد خوبی می شد .

روانپزشک  ، هنوز به سلامت روحی شوهرش ، امید دارد.

ده سال گذشت.

او با چشمان خیس ، به دهه های بعدی زندگیش خوشبین است! 

 

+نوشته شده در 88/02/02ساعتتوسط سید |
داستانک93:جشن تولد
برای جشن تولدش  ، همکلاسی هایش را دعوت کرد.

مجلسی ساده و دخترانه ،که با رقص و فوت به شمع ها تمام شد.

یک هفته بعد ،فروش سی دی جشن تولدش ،رکود بازار را شکست.  

برای مراسم ترحیمش  ، هیچ کدام از دوستانش نیامدند. 

 

+نوشته شده در 88/02/02ساعتتوسط سید |
داستانک92: عملیات
شب عملیات توی کلاه آهنی  ، سربند ها را ریخته بودند.

علی دستش را داخل برد نیت کرد و بیرون کشید.سربند«یاابالفضل»

آنرا بوسید و به پیشانی بست.بچه ها شب به خط زدند.

صبح دوتا امدادگرعلی را عقب آوردند.

دستش روی سیم خاردار ، جا مانده بود. 

 

+نوشته شده در 88/02/02ساعتتوسط سید |
داستانک91:معضل ترافیک!
پیرمردسنگینی بدنش را روی عصا انداخته بود.مسیرش دور بود.

دست لرزانش ، رانندگان را متقاعد به ترمزکردن نمی کرد!

کمی پایین تر، دختر تازه از راه رسید.

رانندگان برای کمک کردن  ،ازهم سبقت می گرفتند.

ترافیک  ، کار کمک رسانی را دشوار کرده بود!!!

این همه حس نوع دوستی  ، پیرمرد را شگفت زده کرده بود.

مشکل ترافیک شهر ، به مشکل پیرمرد اضافه شد.

+نوشته شده در 88/02/02ساعتتوسط سید |
داستانک90: عروسک
پسر جوان ، تکه کاغذی به دستش داد و رفت.

دختر، گُر گرفت ، شماره ها مقابل چشمان عسلی اش رژه می رفتند.

وسوسه ،مثل خوره به جانش افتاد.ویترین مغازه ای ،نظرش را جلب کرد.

از میان آن همه اسباب بازی ،عروسکی زیبا با چشمان عسلی از همه زیباتر بود.

هوس کرد آن را بخرد ،زیرش نوشته شده بود : فروشی نیست!

لبخند به صورتش نشست.عروسک چشمک زد.دختراز آنجا دور شد.

باد،کاغذ مچاله را با خود به این سو و آن سو می برد.

+نوشته شده در 88/01/27ساعتتوسط سید |
داستانک89:حجاب
غنچه تازه چشم به جهان کشوده بود.

بلبل ،سرمست برایش نغمه سرایی کرد.

غنچه دوست داشت زیبایی اش را همه ببینند.

حجابش را  ،ازهم درید... گل وجودش شکوفا شد.

باد ،پاورچین آمد و گل برگهای زیبایش را به یغما برد...

+نوشته شده در 88/01/27ساعتتوسط سید |
داستانک88:دوتایی؟
 دستاموتوی دستان ظریفش گرفت :

 : راستی فکر می کنی کدوم یک زودتر می میریم؟!

ـــ  حتما ...من!

: نه خدا نکنه ،بی تو من می میرم.

ـــ  شاید هم تو!

تبسمی کرد : نمی دونم بدون من ،می تونی زندگی کنی؟!

ـــ  پس چی باید بگم؟!

: کاش دوتایی مون با هم بریم...

من خندیدم .اونم خندید.

امروز سومین سالگردیه ، که با خانمم میام سرمزارش... 

+نوشته شده در 88/01/27ساعتتوسط سید |
داستانک87: مهر پدری
دشمن  ،شهر را به اشغال خود در آورده بود.

پدر و پسررا به اسارت گرفتند.ابتدا از پدر بازجویی شد .

زیر شدیدترین ضربات ، لب باز نکرد. 

نوبت به بازجویی پسر رسید.با اولین ضربه تازیانه ،شانه های پدر لرزید.

با تازیانه بعدی  ، ناله ی  پدر ،بلندتر به گوش می رسید.

+نوشته شده در 88/01/27ساعتتوسط سید |
داستانک86: سوتی
خانمش ساک می بست.همسرش با تعجب پرسید : قراره جایی بریم؟

سرش داد کشید : تو نه!...من باید برم !

: مگه چی شده ؟! حتما شوخی می کنی ؟!

: می خوای بدونی؟!...باشه! ...یه ساعت قبل کجا بودی؟

آب دهانش رو قورت داد: خوبه معلومه اداره...منظور؟!

ساک رو دستش گرفت :

یه نگاه به موبایلت کن ! وقتی داشتی با خانمه ، توی کافی شاپ

گل می گفتی و گل می شنیدی ، اتفاقی شماره ی خونه رو گرفت...

دَر محکم بسته شد. مات و مبهوت روی کاناپه افتاد!

+نوشته شده در 88/01/27ساعتتوسط سید |
داستانک 85: دختر همسایه(تقدیم به روزگار سیاه)
دختر همسایه مون بود .معمولی اما دلنشین...

من دوستش داشتم ولی اون عاشقم بود.

امروز دو تا از انگشتام برید.بانداژ کردم.

وقتی دید صداش لرزید : چی شده؟!

ناز کردم : بریده...خیلی درد می کنه!

سکوت کرد و رفت.فردا وقتی دیدمش تعجب کردم.

دوتا از انگشتاش بانداژ شده بود.نگاش کردم:با خودت چیکار کردی؟!

خندید و گفت : نخواستم تنهایی درد بکشی...خواستم ببینم چقدر درد می کشی؟

اینبار نوبت سکوت من بود...

 

+نوشته شده در 88/01/25ساعتتوسط سید |
داستانک84:شکایت

سوژه ی خوبی برای نوشتن به ذهن اش آمد.

هرچه گشت کاغذ و قلم پیدا نکرد.

به هرزحمتی بود کاغذ و قلم ، تهیه کرد.

اما هرچه کرد سوژه ، به یادش نیامد.

قاطی کرد.خودش را به کلانتری معرفی کرد.

به جُرم،تسامُح، از خودش شکایت کرد!

+نوشته شده در 88/01/21ساعتتوسط سید |
داستانک83: شوخی
 

آدم شوخی بود.با همه سر شوخی داشت.

سرسفره ، با لقمه ، بازی می کرد.لقمه را به دهان گذاشت.

لقمه به شوخی در گلویش ، گیر کرد.

و او جـدی مُــرد...!

+نوشته شده در 88/01/20ساعتتوسط سید |
داستانک82:راز
مهمترین راز زندگیش بود.فشار روحی زیادی را تحمل می کرد.

دلش می خواست با کسی درد دل کند.

 برای همین ،رازش را با صمیمی ترین دوستش در میان گذاشت.

قول گرفت که رازدار ، باشد.

روز بعد همه ی دوستانش ، در مورد رازداری ، از هم قول می گرفتند!

+نوشته شده در 88/01/20ساعتتوسط سید |
داستانک81: جریمه
: بـــــزن کنار...

راننده پیاده شد.روی مدارک ، یک شاخه گل سُرخ،گذاشت و تحویل داد.

مودبانه گفت : سرکار ، عیدتون مبارک.

افسر ، برگ جریمه را به دستش داد و گفت :عید شما هم مبارک

نگاه خسته راننده به جریمه بود و نگاه شاد افسر، به شاخه گل سُرخ

+نوشته شده در 88/01/20ساعتتوسط سید |
داستانک80: معتاد
 : نیست ....نمی دونم ،  کجا گذاشتمش؟!

حالش بد بود .دستانش می لرزید.یک رگ سالم در مغزش پیدا نمی شد.

معتاد گفتن مامان هم ،  برایش عادی شده بود.نمی توانست اعتیادش را ترک کند.

از کت بابا  ، کِش رفت.برای مصرف شبش یکی خرید.

یواشکی به اتاقش رفت و دَر را بست.لاک را از روی کارت خراشید.

شماره را وارد کرد و وارد چت رُم شد.با دیدن دوستانش حسابی نشه شد...

+نوشته شده در 88/01/19ساعتتوسط سید |
داستانک79: کامنت
یکی از دوستان اینترنتی  ، ازش خواست پًست جدیدش را نقد کند.

پُست جدید را خواند . پُرازایراد واشکال بود.

نیم ساعت وقت گذاشت.تا کامنت بلندی از ، ایرادها را نوشت.

موقع ثبت پیام  ، بلاگفا دچار ایراد شد و پیامش حذف شد.

کلافه شد.این بار پیامش را کوتاه نوشت :

سلام عزیزم.پُستت عالی بود...

 

+نوشته شده در 88/01/19ساعتتوسط سید |
داستانک78: حافظ قرآن
بعد از پایان جلسه ی قرآن ،  پیرمرد  ، خودش را به نوجوان رساند.

دستانش را به گرمی فشرد : آفرین ، بسیارزیبا تلاوت کردین..

یکی ازهمراهانش گفت : ایشان حافظ کل قرآن هم هستند.

پیرمرد دستش را کشید : منو ببخشید.نمی دونستم حافظ

کل قرآن هستین و گرنه بدون وضو با شما دست نمی دادم.

+نوشته شده در 88/01/19ساعتتوسط سید |
داستان 77: قاتل
آنقدرنزدیک شده بود که صدای نفس هایش را می شنید.از ترس داشت میمرد.

راه فرارنداشت. قاتل به او رسید ، اسحله را به طرفش گرفت.

جیغ کشید و ازخواب بیدارشد.کابوس بدی بود.عرق کرده بود.

لیوان آب را سر کشید.دوباره دراز کشید.خواب چشمانش را فرا گرفت.

قاتل ،چشم غره رفت : کجا رفتی؟ فکر کردی می تونی دَر بری..؟!

وبا خونسردی ماشه را کشید...

+نوشته شده در 88/01/19ساعتتوسط سید |
داستانک76:شـرط
 

قول داد ، اگر شرط را ببازد ، بوسه ای به عاشق بدهد !

اصلا فکر نمی کرد ، شرط را ببازد!

از بدشانسی ، شرط را باخت.

چون کارمهمی برایش پیش آمد،

مجبور شد ، پدرش را سر قرار، بفرستد!!!

+نوشته شده در 88/01/17ساعتتوسط سید |