تبليغاتX
دنیای قلم

 

 

     شعر«خدا می خندد» را در زمستان 86 سرودم که برگرفته از یک خاطره است:

شب یلدا نزدیک است و برف آهسته می رقصد و با نازی سفید و نرم ، فرو آید به روی شهر، به دورازهرهیاهویی ، درون کوچه ای بن بست ، صدای ناله ای محزون،درون خانه ای خشتی، ز لب های ترک خورده ،تلنگرمی زند رنجور،دَرِهمسایگانش را...پسر تب دار و بیمار است. پدر آشفته و غمگین؛ به آغوش می کشد فرزند،سراسیمه به سوی دَر،ز گرمای تن کودک،عذابی می کشد بی حد،در آن سرمای یلدایی،خودروها،در گذرند،بی تفاوت ز جگر گوشه ی او،می گذرند.گویی شب تاریک است که ندیدن او را!چشم مرد بارانیست . می کشد آهی بلند،عزم رفتن میکند،گرچه او نیست جوان ،ولی از عشق پسر ،می دود درمانگاه...

سالها از پی هم می گذرد.بازهم شب یلدا شده است.پسرک دیروز،گشته مرد امروز،او درون خودرو،می کند آرام درحال گذر..با نگاهی بی تاب،می کند کنکاشی،دل تاریکی شب..تا که شاید بجوید پدری فرزند در آغوش.به کمک بشتابد یا که باشد مرحم بر دل ریش پدر.تا بدانند همه قصه ی تلخ پدر،چشمها می بیند گرچه شب تاریک است.پدرش نیست ولی،نیک می داند او،که خدا می بیند و خدا می خندد...

+ نوشته شده توسط سید ابراهیم پیره در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 3:16 PM |

                      

 

امروز شاهد ضجه زدن يك مادر در كنار پيكر جوان رعنايش بودم.همه چيز سه سال پيش اتفاق افتاد.با رتبه خوب براي دانشگاه قبول شد.رشته مهندسي...جواني باوقار و متين ،رهسپار شهري دور شد.ترم چهارم را تمام نكرده بود كه خبر مثل بمب در شهر پيچيد .او براي رسيدن به معشوق دانشجويش ، در يك دعوا ، ناخواسته مرتكب قتل شد.باورش براي همه سخت بود ؟!او حتي سابقه يك دعوا را نداشت.دادگاه او را به اعدام محكوم كرد.تلاش براي جلب رضايت خانواده مقتول بي ثمر ماند...

حكم در سحرگاه يازدهم تيرماه87در مقابل ديدگان پدر و مادرش وخانواده مقتول اجرا شد.در حاليكه سه روز روزه بود.افطار هم نكرد...واي چه سخت است در آغوش كشيدن فرزند قبل از ...امان از دل مادر...قامت پدر همانجا شكست...امان از دل پدر...راستي معشوقه اش كجاست؟باز بر سرراه كدام عاشق ساده دام گسترانيده؟چه كسي مقصر است؟

+ نوشته شده توسط سید ابراهیم پیره در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 1:39 PM |

                     ميم مثل مــــــــادر

امسال يكي از دانش آموزانم دچار افت تحصيلي شديدي شد وقتي علت را جويا شدم فهميدم كه پدر ومادرش به تازگي ازهم متاركه كرده اند.امروز(26/3/87) كه آخرين امتحان برگزار شد مراقب جلسه بودم آخر جلسه اين نامه را داد و رفت.متن نامه اينست:

سلام آقاي پيره من هميشه براي شما دعا مي كنم .تو را به خدا مرا قبول كنيد. اگر قبول نشوم پدرم مرا خانه راه نمي دهد.اوقول داده اگر قبول شوم مادرم را برگرداند.شما وقتي بچه هايتان قبول مي شوند چقدر خوشحال مي شويد؟اميد مادرم هم من هستم.مادرم گفته اگر قبول بشوي من خوشحال مي شوم .اگر قبول نشوم همه فاميل ها مي گويند كه مادرش در كنار او نبوده است.آقاي پيره اگر قبول نشوم ديگر مادرم اميدي ندارد مرا مثل بچه ي خودتان بدانيد.روز مادر نزديك است من منتظر آمدن مادرم هستم ترا به خدا كمكم كنيد تا بازهم مادرم را ببينم. ترا به خدا كمكم كنيد كمكم كنيد...از طرف دانش آموزت....

دوستاي خوبم اصلا قرار نبود آپ كنم ولي اين پست خودش پيش اومد. شما جاي من بوديد چه مي كرديد؟خدایا در تصمیمی که گرفته ام کمکم کن....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سید ابراهیم پیره در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 6:14 PM |

     

             شعر اونقدر زيباست كه اگه تا آخرنخونيد ضرر كردين:

 

              یه شب که من حسابی خــسته بــــودم             همین جــوری چشـــــامو بستـه بـودم

              سیاهی چشــام یه لحـــظه سُـر خـورد              یــه دفعـه مــــثل مرده ها، خوابم برد

              تــو خواب دیدم، محـــشر کــبری شده             محکـمــة الهــــی بــــــر پــــا شـــده


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سید ابراهیم پیره در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 و ساعت 6:30 PM |

گاو ما ما می کرد،سگ واق واق ميكرد همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي؟! شب شده بود. اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات، جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست ؛چون او به موهاي خود گلت مي زند ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد،كبري گفت تصميم بزرگي گرفته، كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود.پتروس ديد كه سد سوراخ شده تا چند لحظه ي ديگر سد مي شكند، اما انگشت او درد مي كرد. چون زياد چت كرده بود او نمي دانست كه سد مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد براي مراسم دفن او، كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود . ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرد اما ريزعلي سردش بود ودلش نمي خواست لباسش را درآورد.ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت قطار به كوه برخورد كرد ومنفجرشد كبري و مسافران قطار مردند اما ريزعلي بدون توجه به سنگ ها به خانه كوكب خانم رفت. الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ندارد. خانه مثل هميشه سوت و كور بود.او حتي حوصله ي مهمان خوانده هم ندارد. او پول ندارد شكم مهمان ها را سير كند او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او فاميل هاي پولداروكلاس بالايي دارد او آخرين بار كه گوشت قرمزخريد، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد0

+ نوشته شده توسط سید ابراهیم پیره در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 1:21 AM |

          

 

               دلبربه من رسيد و جفا را بهانه كرد

                                               افكند سر به زير و حیا را بهانه كرد

               آمد به بزم و ديد من تـيـره روز را

                                              ننشست و رفت تنگي جا را بهانه كرد

               رفتم به مسجد از پي نظاره رُخش

                                             برروي گرفت دست ودعا را بهانه كرد

               آغشته بود پنجه اش از خون عاشقان

                                             بسته به دست خويش، حنا را بهانه كرد

                خوش مي گذشت دوست به كوي يار

                                               بر جا نشست و شُستن پا را بهانه كرد

                 

          

              

                        

 

آنان كه براي دعاي باران رفتند

                          

                          جز يك دختر بچه

                               

                                    كسي با خود چتر نبرده بود...!

+ نوشته شده توسط سید ابراهیم پیره در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:10 PM |

كوهنوردي  در روز زمستاني عازم فتح كوهي بلند مي شود كار را با جديت آغاز مي كند شب فرا مي رسد اودر تاريكي روي ديواره اي سخت به صعود ادامه مي دهد ناگهان در يك لحظه ، دستتش از طناب جدا مي شود و به طرف پايين سقوط مي كند. او كه اعتقادي به خدا ندارد،وقتي مرگ را در چند قدمي خود مي بيندبا تمام وجود فریاد می زند:خدايا اگر تو هستي مرا بگير... ناگهان طناب را در نزديكي خود احساس مي كند.محكم به طناب مي چسبد.همه جا در تاريكي مطلق فرو رفته ،ندايي طنين انداز مي شود :خداي تو منم...اگر مرا باور داري دستهايت را رها كن كه در آغوش مني...

كوهنورد ، مُردد مي ماند با خود مي انديشد يك بار خدا را باور كردم او طناب را به دستم داد ولي ديگر به هيچ قيمتي طناب را رها نمي كنم.باز ندا طنين انداز شد :خداي تو منم.... 

 اما او اعتنا نمي كرد.فرداي آن روز، روزنامه ها چنين تيتر زدند : جنازه مردي كوهنورد در حاليكه بر طناب خود يخ زده بود، در نيم متري زمين پيدا شد...؟!

+ نوشته شده توسط سید ابراهیم پیره در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:39 PM |

           

جواني عاشق،كنار چشمه ،راه بر معشوقه خويش بست و زبان به شكوه گشود.دختر گفت:هنوزعشق تو بر من ثابت نشده؟!

جوان گفت:حكم آنچه تو فرمايي...دختر، تپه كنار روستا را نشان داد گفت:اگرطالب مني ،پيراهن از تن بيرون آر و از بالاي تپه پر از تيغ تا به پايين غلت زنان بيا...جوان بي درنگ چنين كرد.

وقتي با تن خونين، كنار معشوق روي زمين افتاد ، دلبر پشيمان از كار خويش،سر عاشق را به دامن گرفت و درحاليكه گريه مي كرد با دستان ظریفش ، تيغ ها را از بدنش بيرون ميكشيد.عاشق هم گريست .معشوق گفت:به سبب ظلم من مي گريي؟جوان گفت:نه ،براي خويش مي گريم كه چرا تیغ بيشتری در بدنم فرو نرفت ،تا کمی بیشتردستان مهربانت را روي بدنم احساس نمايم...

 

+ نوشته شده توسط سید ابراهیم پیره در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:42 AM |

                  

از بازار بغداد مي گذشتمي يكي را ديدم صدتازيانه زدندي و آه نكردي.پس از آنكه بسوي محبس بردندی ، از پيِ وي روان گشتم .پرسيدم : تازيانه از بهر چه خوردي؟

گفتا : از آن جهت كه شيفته عشقم...!

گفتم : چرا ناله و زاري نكردي كه تخفيف كردندي...؟!

گفتا : از آن كه معشوق به نظاره بود من به مشاهده وي ، چنان مستغرق شدم كه پرواي ناليدن از كف برفت...

+ نوشته شده توسط سید ابراهیم پیره در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:10 AM |

 

مردي كه خيلي عاشق بود پشت پنجره ي آسمان خراشي نشسته بود و سيگار مي كشيد.مرد آنقدر عاشق بود كه وقتي آخرين پك سيگار را كشيد يادش رفت كه بايد ته سيگارش را پايين بيندازد نه خودش را...؟!

                                                                                              

وقتي من، ده ساله بودم دختر همسايه مون ده ساله بود.

 با خودم گفتم: ده سال ديگه، من بيست ساله ميشم اونم بيست ساله ميشه آن وقت من عاشقش ميشم.

حالا من بيست سالمه، دختر همسايه هم بيست ساله شده؛ يادش بخير، ده سال پيش عاشقش بودم.

                                                

 

وقتي رفت زير كاميون ،دوچرخه له و لََََوَرده شد.ولي ميشه درستش كرد طوري كه برادرهاي كوچكتر سوارش شوند.

 

+ نوشته شده توسط سید ابراهیم پیره در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 6:59 PM |

 

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
تو رفتی و سالهاست

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ....

+ نوشته شده توسط سید ابراهیم پیره در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:49 PM |